فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

581

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

، - تِ المَرْأَةُ بِالْوَلَدَ : آن زن فرزند خود را سالم و كامل به دنيا آورد . طَفَّحَ - تَطْفِيحاً [ طفح ] الإِناءَ : ظرف را بقدرى پُر كرد كه از آن ريخته شود . الطَّفْح - مص ، و - ( طب ) : دانه هايى كه بر روى بدن بيمار ظاهر مىشود . الطَّفْحان - ظرفى كه محتواى آن سرازير و ريخته مىشود ، و در زبان متداول به معناى تنبل و پليد مىباشد . الطَّفْحانَة - مؤنّث ( الطَّفْحَانَ ) است . اين كلمه در زبان متداول رايج است . الطَّفْحَى - مؤنث ( الطَّفْحَان ) است . الطَّفْحَة - ( طب ) : مرادف ( الطَّفْح ) است . طَفَرَ - - طَفْراً و طُفُوراً : از بالاى ديوار به پُشتِ آن برجست ، از روى بلندى پريد . طَفَّرَ - تَطْفِيراً [ طفر ] اللبنُ : بر روى شير سَرشير بسته شد ، - الْفَرَسَ النَّهَر : اسب را واداشت كه از يكطرف رودخانه به سوى ديگر آن بِجَهَد . الطَّفْران - عند العامَّة : بينوا ، بىپول و مستمند . الطَّفْرَة - پرش بر روى بلندى ، - مِنَ اللَّبَن : سرشير ، دانه‌هاى چركى بر روى پوست بدن ، اين كلمه در زبان متداول رايج است . طَفَسَ - - طُفُوساً الرجُلُ : مُرد ، بدرود زندگى گفت . طَفِسَ - - طَفَساً و طَفَاسَةً : چرك و كثيف شد . الطَّفِس - چرك و كثيف . الطَّفْطَاف - [ طفطف ] : جانب ، جهت ، ساحل ، شاخه‌هاى نرم اطراف درخت . طَفْطَفَ - طَفْطَفَةً [ طفطف ] : آن مرد در دست دشمن نرم شد . تسليم شد . الطَّفْطَفَة - [ طفطف ] : مص ، و - ج طَفَاطِف : گوشت لرزان و نرم . الطَّفْطِفَة - [ طفطف ] : مرادف ( الطَّفْطَفَة ) است . طَفَّفَ - تَطْفِيفاً [ طفّ ] المكيالَ : پيمانه را كم كرد ، - عَلَى عَيالِه : بر خانوادهء خود بخل ورزيد ، - بِه مَوضِعَ كَذَا : او را راند و به آنجا نزديك كرد ، - الطَّائرُ : پرنده بالهاى خود را گشود . الطَّفَف - [ طفّ ] من الإناء : مُرادف ( الطُّفَاف ) است . طَفَقَ - - طَفْقاً و طُفُوقاً يفعلُ كذا : آغاز به كارى كرد . طَفَلَ - - طُفُولًا : در تاريكى وارد شد ، - تِ الشَّمْسُ : خورشيد به غروب نزديك شد . طَفُلَ - - طُفُولَةً و طَفَالَةً : نرم و لطيف شد . طَفَّلَ - - تَطْفِيلًا [ طفل ] الليلُ : شب نزديك شد . ، - تِ الشَّمسُ : خورشيد به غروب نزديك شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد طفيلى شد ، - الْكَلامَ : سخن را تدبير كرد . الطَّفْل - ج طِفَال و طُفُول : نرم و نازك از هر چيزى . الطِّفْل - ج أَطْفَال : كودك ، كوچك از هر چيزى . الطَّفَل - مص ، طفوليت ، كودكى ، تاريكى ؛ « طَفَلُ الغَداةِ » : زمان پس از برآمدن خورشيد ؛ « طَفَلُ العشيّ » : پيش از غروب خورشيد . الطَّفْلَة - مؤنث ( الطَّفْل ) است . الطَّفْلَة - مؤنث ( الطِّفْل ) است . الطُّفُوح - هر چيز بسيار . الطُّفُولَة - كودكى ، مُرادف ( الطفُوليَّة ) است . الطُّفُولِيَّة - حالت كودكى . الطَّفِيف - [ طفّ ] : ناقص ، كم ، كوچك ، بخيل . الطُّفَيْلىّ - [ طفل ] : طفيلى ، كسى كه بدون دعوت با ديگرى به ميهمانى رود . اين كلمه منسوب به مردى بنام ( طفيل ) است ، گياه يا جانورى كه طفيلى از گياه يا جانور ديگر تغذيه مىكند مانند گياهانى كه بر روى درختان مىرويند يا شپش و كك كه از حيوانات تغذيه مىكند . طَقْ - [ طقّ ] : صداى سنگى كه بر روى سنگ ديگر بيفتد . طَقَّ - - طَقاً [ طقّ ] : هنگام شكستن و يا خرد شدن چيزى صدا داد . الطَّقس - ج طُقُوس : طريقت و مذهب ، نظام و تربيت و اقامهء شعائر دينى و در زبان متداول به معناى چگونگى وضع هواى كشور مىباشد ( اين كلمه يونانى است ) . الطَّقْسُوس - ( ن ) : درختى از نوع صنوبريهاست كه داراى چوب خوب و مفيدى است و بنام سرخدار يا زرنب معروف است . الطَّقْسيّ - وابسته به طريقهء مذهبى و روش آن . الطَّقْسِيَّات - كتابهاى ويژهء طريقه‌هاى مذهبى . طَقْطَقَ - طَقْطَقَةً [ طقطق ] تِ الدوابُّ : سم چهار پايان در اثر حركت بصدا درآمدند . الطَّقْطَقَة - [ طقطق ] : صداى شكستن بعضى چيزها . طَقَّمَ - تَطْقِيماً [ طقم ] الفرسَ : اسب را آماده كرد و زين بر آن نهاد . الطَّقْم - ج طُقُوم و طُقُومَة و أَطْقُم : زين اسب ، كُت ، گروهى از يك چيز ؛ - « طَقْمٌ من الآنية » : يكدست ظرف و لوازم ؛ « طَقْمُ الأَسنانِ » يكدست دندان مصنوعى شخص . طَلَّ - طَلاًّ [ طلّ ] : آشكار و ظاهر شد ، - الْغَرِيمَ : بدهكار را وعدهء آينده داد ، - حَقَّه : حق او را پايمال كرد ، - الدَّمُ : خون او هدر رفت ، كسى انتقام او را نگرفت ، - تِ السَّمَاءُ الأَرْضَ : آسمان بر روى زمين شبنم ريخت ، - ه بِالدّهن : او را روغن ماليد ، - طَلاًّ الدَّمُ : خون بهدر رفت . طُلَّ - طَلاًّ [ طلّ ] الدمُ : مُرادف ( طَلَّ ) است . الطَّلّ - مص ، زيباى فتنه گر ، - ج طِلَال و طِلَلْ : باران سبك ، شبنم . طَلَى - - طَلْياً [ طلي ] البعيرَ القطرانَ أو بالقطران : شتر را با روغن قطران روغن مالى كرد ، - ه بالذَّهَبِ : آن را با آب طلا آراست . الطَّلَى - ج أَطْلَاء [ طلي ] : آنچه با قطران